قاضى احمد تتوى / آصف خان قزوينى
1549
تاريخ الفي ( فارسى )
ذكر وقايع سال دويست و بيست و پنجم از رحلت خير البشر و چون در سال دويست و بيست و پنجم از رحلت پيغمبر ، ايتاخ در حين [ 192 الف ] مراجعت از حجّ به بغداد رسيد اسحاق بن ابراهيم ، كه والى بغداد بود ، او را با دو پسرش ، منصور و مظفّر ، و دو وزيرش ، سليمان بن وهب « 1 » و قدامة بن زياد النصرانى ، گرفت . قدامه در تحت عقوبت مسلمانان فوت شد و از عقوبت خلاص گشت . امّا ايتاخ را از طعام منع كردند و بعد از چند روز كه گرسنگى او به نهايت انجاميد طعام بسيار به وى دادند و بعد از طعام هرچند آب طلبيد نيافت ، تا آنكه از تشنگى بمرد « 2 » . و پسرانش در بند مىبودند تا زمان خلافت منتصر بن متوكّل رسيد . او ايشان را از بند بيرون كرد . و در ماه شوّال اين سال بغا ، محمّد بن بعيث را با دو برادرش ، صفر و خالد ، و نايبش علاء و صد و هشتاد نفر از بزرگان امرا و اصحاب او از آذربايجان به سامره آورد و متوكّل فرمود تا همهء ايشان را بر شتران سوار كرده به شهر درآوردند تا موجب عبرت خلايق شوند . چون محمّد بن بعيث را پيش متوكّل حاضر كردند از وى پرسيد : چرا بر چنين امرى شنيع اقدام نمودى ؟ گفت : يا امير المؤمنين ، بدبختى ذاتى و اعتماد بر عفو امير المؤمنين . پس متوكّل به سخن او التفات ناكرده جلّاد را اشاره كرد كه گردن او را با متابعانش بزند . در اين محل على البديهه بيتى چند در حسب حال خود و مدح متوكّل انشا نمود « 3 » . متوكّل چون اين ابيات را شنيد
--> ( 1 ) . وى منشى ايتاخ بود . ( 2 ) . ابن أثير تصريح بر اين دارد كه اسحاق بن ابراهيم وى را « با زنجير هشتاد رطلى كه به گردنش انداخت مقيد و دربند كرد . » ( 3 ) . سه بيت شعر مزبور در الكامل ( ج 11 ، ص 215 ) و ترجمهء آن در تاريخ طبرى ( ج 14 ، ص 6017 ) آمده است .